مرگ
منتظر استاد بودم، در کلاس خلوتی که هنوز هیچ کس نبود. من بودم و کتاب دینامیکی که روی صندلی بازش کرده بودم با هزار مسئله ی حل نشده ی دینامیک و یک ذهن آشفته ... جلسه ی پرسش و پاسخ بود . من زودتر آمده بودم.
همکلاسی ام وارد کلاس شد. با کیف آویزانی در دستش... دنیا بر سرش آوار شده بود. قدمهایش این را می گفتند و سلام سردی که هنگام نشستن در کنار من انگار از دهنش پرید. سنگین نشست، انگار هزار کیلو وزن داشت و نمی توانست وزن سنگین خود را تحمل کند. چیزی نگفتم و وانمود کردم در جستجوی مسئله ای کتاب را ورق می زنم. اما زیر چشمی نگرانی اش را دنبال می کردم. به کتاب من خیره شد. دیگر نمی توانستم جز کتاب به جای دیگری نگاه کنم. دیگر نمی توانستم ببینمش. آنقدر به من نزدیک شده بود که نفسهای سردش را حس می کردم. خود را جلو کشید و کتاب را از بین دستهای من برداشت. نوشته ی (( دینامیک )) روی جلد کتابم را خط زد. این بار من با نگاه متعجب به دستهای او خیره شده بودم. روی مچ دستش زخمهایی شبیه بریدگی تیغ بر جای مانده بود. نمی توانستم چیزی بگویم، انگار دلم می خواست تمام کتابم را خط خطی کند. حالا دیگر نمی شد اسم کتاب را از روی جلد خواند. کاملاً سیاهش کرده بود. کارش که تمام شد، خودکارش را به دیوار روبرو کوبید و سرش را به دسته ی صندلی که روی آن نشسته بود. صدای گریه اش در کلاس خلوت پیچید. دستش را گرفتم و او را نوازش کردم. من به دلداری دختری برخاستم که انگار همه چیزش را از دست داده بود . . .
چند روز بعد خبر مرگ او در کلاس پیچید . . .

نامه
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا امروز وقت داری ؟! اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا

جزيره
در جزیره ای تمام حس ها زندگی می کردند.
عشق ، شادی ، غم ، غرور و ... .
روزی آب به طرف بالا آمد،
تمام حس ها به دنبال قایقی برای نجات بودند.
ولی عشق همان جا مانده بود و برای نجات کاری انجام نمی داد.
او میگفت: ))چگونه می توانم تمام خاطراتم را رها کنم و خود را نجات دهم. من با همین خاطرات زنده هستم.))
آب همچنان بالا می آمد.
بالا خره عشق تصمیم خود را گرفت و به دنبال قایق گشت.
ولی تمام قایق ها تمام شده بود.
عشق به غرور گفت: (( می توانی من را هم سوار قایقت کنی؟))
ولی غرور با غرور تمام رو به او کرد و گفت:(( چرا خودت یک قایق تهیه نمی کنی؟ ))
عشق همین سوال را از شادی کرد .
ولی شادی آن قدر شاد بود که صدای در خواست او را نمی شنید.
عشق رو به ثروت کرد که با قایقی بسیار زیبا حرکت می کرد .
ولی ثروت به او نگاهی نکرد و به راه خود ادامه می داد.
و در آخر رو به پیر مردی کرد و از او کمک خواست.
پیر مرد با قایق ساده ای که داشت عشق را سوار کرد و به سوی ساحلی دیگر برد.
عشق در ساحل دنبال آن پیر مرد گشت ولی او را پیدا نکرد.
سپس به آن سوی ساحل رفت و از کسی که روی شن های ساحل می نوشت پرسید: (( آن پیر مرد که بود؟))
او در پاسخ گفت:(( او زمان بود که تو را به این جا آورد . چون جز او کس دیگری تو را حس نمی کرد.))
بهشت
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
«اين کار شما تروريسم خالص است.»
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد. آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.»
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.»
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند. بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد.
دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد. ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت:
«امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.»
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند. به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و در برکه افتاد نزديک بود غرق شود
که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:
«امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .»
دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟
ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد، بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند. ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.